روایت جناب شیخ رجبعلی خیاط از وفات شیخ محمد حسین زاهد

روایت جناب شیخ رجبعلی خیاط از وفات شیخ محمد حسین زاهد

یکی از شاگردان نقل می کند :
بعد از وفات آقا یکی از مقبره های ابن بابویه  که مربوط  به  ارادتمندان ایشان بود برای دفن آماده شد.
با جمعیت تا کنار مقبره آمدیم در میان جمعیت چشمم به شیخ رجبعلی خیاط افتاد که بالا سر قبر آقا بلند بلند گریه می کرد.
ولی بعد از چند دقیقه چیزی دیدم که خیلی تعجب کردم، دیگر شیخ رجبعلی خیاط گریه نمی کرد، بلکه لبخندی بر لب داشت.
روزی از خود ایشان علت را پرسیدم.
جناب شیخ در جواب گفت:
وقتی بالا سر قبر شیخ زاهد بودم؛ عالم برزخ به من مکاشفه شد، دیدم شیخ محمد حسین بالا سر قبرش ایستاده و مضطرب است و می ترسد داخل قبر شود.
ناگهان وجود مقدس و مبارک سیدالشهدا ( علیه السلام) تشریف فرما شدند و به شیخ محمد حسین اشاره کردند و فرمودند: نترس من با تو هستم.
 گریه برای ترس و اضطراب شیخ محمد حسین زاهد بود و لبخند برای تشریف فرمایی امام حسین ( علیه السلام).

شیخ رجبعلی خیاط


زندگی
عبدصالح خدا "رجبعلی نکوگویان" مشهور به جناب شیخ و شیخ رجبعلی خیاط در سال 1262 هجری قمری در شهر تهران دیده به جهان گشود.پدرش مشهدی باقر یک کارگر ساده بود ،هنگامی که رجبعلی دوازده ساله شد پدر از دنیا رفت و رجبعلی را که از خواهر و برادر بی بهره بود تنها گذاشت.
مادرش نقل می کند:هنگامی که تو را در شکم داشتم شبی پدرت غذایی را به خانه آورد خواستم بخورم دیدم که توبه جنب و جوش آمدی و با پا برشکمم می کوبی،احساس کردم که از این غذا نباید بخورم ، دست نگه داشتم و از پدرت پرسیدم...؟پدرت گفت حقیقت این است که این ها را بدون اجازه از مغازه ای که کار می کنم آورده ام ! من هم از آن غذا مصرف نکردم.
این حکایت نشان می دهد که پدر شیخ ویژگی قابل ذکری نداشته است .از جناب شیخ نقل شده است که : احسان و اطعام یک ولی خدا توسط پدرش موجب آن گردیده که خداوند متعال او را از صلب این پدر خارج سازد.

شیخ پنج پسروچهار دختر داشت که یکی از دخترانش در کودکی از دنیا رفت .


خانه شیخ
خانه خشتی و ساده شیخ که از پدر به ارث برده بود در خیابان مولوی کوچه سیاهها(شهیدمنتظری)قرارداشت.وی تاپایان عمردرهمین خانه محقر زیست
فرزندش می گوید: هر وقت باران می آمد باران از سقف منزل ما به کف اتاق می ریخت روزی یکی از امرای ارتش با چند تن از شخصیتهای کشوری به خانه ما آمده بودند ما لگن و کاسه زیر چکه های باران گذاشته بودیم،او وضع زندگی ما را که دید رفت دو قطعه زمین خرید و آنها را به پدرم نشان داد و گفت: یکی را برای شما خریدم و دیگری را برای خودم.پدرم گفت: آنچه داریم برای ما کافیست.
یکی دیگر از فرزندان شیخ می گوید: من وقتی وضع زندگیم بهترشد به پدرم گفتم آقاجان من چهارتومان دارم و این خانه را که خشتی است شانزده تومان می خرند،اجازه دهید در شهباز خانه ای نو بخریم .شیخ فرمود: هروقت خواستی برو برای خود بخر برای من همین جا خوب است .
 پس ازازدواج طبقه بالای خانه راآماده کردیم وبه پدرم گفتم:پدر جان افراد رده بالا به دیدن شما می آیند، دیدارهای خود را در این اتاق ها قرار دهید فرمود: نه،هرکه مرا می خواهد بیاید این اتاق،روی خرده کهنه ها بنشیند،من احتیاج ندارم.
 این اتاق ،اتاق کوچکی بود که فرش آن یک گلیم ساده و در آن یک میز کهنه خیاطی قرار داشت.نکته جالب این است که چدین سال بعد ،جناب شیخ یکی از اتاق های منزلش را به یک راننده تاکسی به نام مشهدی یدالله ماهیانه بیست تومان اجاره داد تا این که همسرش وضع حمل کرد و دختری به دنیا آورد که مرحوم شیخ نامش را معصومه گذاشت هنگامی که در گوش نوزاد اذان واقامه گفت یک دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود: آقا یدالله حالا خرجت زیاد شده از این ماه به جای بیست تومان هجده تومان بدهید.
لباس شیخ
لباس جناب شیخ بسیار ساده وتمیز بود،نوع لباسی که او می پوشید نیمه روحانی بود ،چیزی شبیه لباده روحانیون بر تن می کرد وعرقچین برسرمی گذاشت و عبا بر دوش می گرفت.نکته قابل توجه این بود که او حتی در لباس پوشیدن هم قصد قربت داشت ،تنها یک بار که برای خوشایند دیگران عبا بر دوش گرفت در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند.جناب شیخ خود این داستان رو اینگونه تعریف می کند:
"نفس اعجوبه است،شبی دیدم حجاب (نفس و تاریکی باطنی)دارم و طبق معمول نمی توانم حضور پیدا کنم ،ریشه یابی کردم، با تقاضای عاجزانه متوجه شدم که عصرروز گذشته که یکی از اشراف تهران به دیدنم آمده بود گفت:دوست دارم نماز مغرب و عشاء را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشایند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم..."
 
غذای شیخ
جناب شیخ دنبال غذاهای لذیذ نبود ، بیشتر وقتها از غذاهای ساده مثل سیب زمینی و فرنی استفاده می کرد. سرسفره،رو به قبله و به دو زانومی نشست و به طور خمیده غذا می خورد ،گاهی هم بشقاب را به دست می گرفتو همیشه غذا را با اشتهای کامل می خورد و گاهی هم مقداری از غذای خود را در بشقاب یکی از دوستان که دستش می رسید می گذاشت. هنگام خوردن غذا حرف نمی زد و دیگران هم به احترام ایشان سکوت می کردند . اگر کسی او را به مهمانی دعوت می کرد با توجه،قبول یا رد  می کرد،با این حال بیشتر اوقات دعوت دوستان را رد نمی کرد.
از غذای بازار پرهیز نداشت، با این حال از تاثیر خوراک در روح انسان غافل نبود و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست. یک بار که با قطار در راه مشهد می رفت احساس کوری باطن کرد،متوسل شد پس از مدتی به او فهماندند که:این تاریکی در نتیجه استفاده از چای قطار است.
 
کار
خیاطی یکی از شغلهای پسندیده در اسلام است.لقمان حکیم نیز این شغل را برای خود انتخاب کرده بود. در حدیث است که پیامبراکرم (ص) فرمود: "کار مردان نیک خیاطی است و کار زنان نیک ریسندگی"
جناب شیخ برای اداره زندگی خود این شغل را انتخاب کرد و از این رو به شیخ رجبعلی خیاط معروف شد.جالب است بدانیم خانه محقر و ساده شیخ،با خصوصیاتی که پیشتر بیان شد کارگاه خیاطی او نیز بود.
جناب شیخ در کار خود بسیار جدی بود و تا آخرین روزهای زندگی تلاش کرد تا از دست رنج خود زندگیش را اداره کند.با اینکه ارادتمندان وی با دل و جان حاضر بودند زندگی ساده او را اداره کنند،ولی او حاضر به چنین کاری نشد.در حدیثی از رسول اکرم(ص)آمده است: "هر که از دسترنج خود گذران زندگی کند، روز قیامت در شمار پیامبران باشد و پاداش پیامبران بگیرد"
و در حدیث دیگری فرمود: "عبادت ده بخش دارد که نُه بخش آن در طلب روزی حلال است"
یکی از دوستان شیخ می گوید: فراموش نمی کنم که روزی در ایام تابستان در بازار جناب شیخ را دیدم ،درحالی که از ضعف رنگش مایل به زردی بود . قدری وسایل و ابزار خیاطی را خریداری و به سوی منزل می رفت،به او گفتم:آقا قدری استراحت کنید ، حال شما خوب نیست. فرمودند : عیال و اولاد را چه کنم؟
 
در حدیث است که رسول اکرم(ص)فرمود:
 خداوند دوست دارد که بنده خود را در راه بدست آوردن روزی حلال خسته ببیند.
 و یافرمودند:
ملعون است،ملعون است کسی که هزینه خانواده خود را تامین نکند.
انصاف گرفتن در اجرت
شیخ در گرفتن اجرت برای کار خیاطی ،بسیار با انصاف بود.به اندازه ای که سوزن می زد و به اندازه کاری که می کرد مزد می گرفت.به هیچ وجه حاضر نبود بیش از کار خود از مشتری چیزی دریافت کند.از این رو اگر کسی می گفت: جناب شیخ اجازه دهید اجرت بیشتری دهم ،قبول نمی کرد.
یکی از روحانیون نقل می کند که:عبا و قبا و لباده ای را بردم و به جناب شیخ دادم بدوزد،گفتم چقدر بدهم؟ گفت: دو روز کار می برد چهل تومان. روزی که رفتم لباسها را بگیرم گفت: اجرتش بیست تومان می شود.گفتم فرموده بودید چهل تومان؟ گفت: فکر می کردم دو روز کار می برد ولی یک روز کار برد.
دیگری می گفت: شلواری بردم بدوزد .گفتم چقدر باید بدهم؟گفت ده تومان. همان وقت اجرت را دادم.موقعی که برای تحویل گرفتن لباس رفتم ،دیدم که دو تومان روی آن گذاشت و گفت:اجرتش شد هشت تومان.فرزند شیخ می گوید: روزی عبایی را که با مشتری طی کرده بود سی و پنج ریال بدوزد ،مشتری آمد و عبای خود را برد،مقداری که دور شد دیدم پدرم به دنبال او دوید و پنج ریال به او پس داد و گفت: من خیال کردم این عبا فرصت بیشتری را ازمن می گیرد ولی این طور نبود.
 
ایثار
یکی از فرزندانن شیخ می گوید :مادرم تعریف می کرد که : زمان قحطی بود،حسن و علی(فرزندان ارشد شیخ) روی پشت بام آتش کرده بودند،رفتم ببینم چه می کنند ،دیدم آن دو پوست خیکی را آورده اند سرخ کنند و بخورند!با دیدن این صحنه گریه ام گرفت ،آمدم پائین مقداری مس و مفرغ از منزل برداشتم ،بردم زیر بازارچه فروختم و قدری دم پُختک تهیه کردم .برادرم قاسم خان که شخص پولداری بود رسید دید خیلی ناراحتم ،از علت ناراحتی سئوال کرد،جریان ر ا گفتم .قاسم خان که این ماجر را شنید گفت: چه می گویی؟ شیخ رجبعلی را در بازار دیدم که صد بلیط چلوکباب میان مردم تقسیم می کند! چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. این مرد کی می خواهد ... درست است که عابد و زاهد است ولی کارش درست نیست.
با شنیدن این حرفها ناراحتی من بیشتر شد.شب که شیخ به خانه آمد، با او برخورد کردم که چرا ... و با نارحتی خوابیدم .نیمه های شب ناگاه متوجه شدم که مرا صدا می زنند که بلند شو.بلند شدم دیدم مولا امیرالمومنین علیه السلام است که ضمن معرفی خود فرمود:" او بچه های مردم را نگه داشت ماهم بچه های تو را!هر وقت بچه هایت ازگرسنگی مردندحرف بزن!"
 
ایثار نسبت به همسایه ورشکسته
یکی از فرزندان جناب شیخ نقل می کند :پدرم یک شب مرا از خواب بیدار کرد و دو گونی برنج ازمنزل برداشتیم ، یکی را من حمل کردم و دیگری را خودش.بردیم در خانه پولدارترین فرد محل خودمان،ضمن تحویل آن به صاحب خانه گفت: داداش یادت هست انگلیس ها مردم را بردند در سفارت خانه خود و به آنها برنج دادند و در عوض هر یک دانه ی آن یک خروار گرفتندو باز هم آنها را رها نمی کنند!
با این شوخی برنج ها را تحویل او دادیم و برگشتیم.صبح آن روز پدرم مرا صدا زد و گفت: محمود یک چارک برنج نیم دانه بگیر و دو ریال هم روغن دنبه،بده به مادرت تا برای ظهر دم پختک درست کند.
در ان هنگام اینگونه حرکات پدر برایمن سنگین و نامفهوم بود،که چرا آنچه برنج در منزل هست را به پولدارترین فرد محل می دهد در حالی که برای نهار ظهر باید برنج نیم دانه بخریم. بعد فهمیدم این بنده خدا ورشکست شده و روز جمعه میهمانی مفصلی در خانه داشت. 
 
ایثار شب عید
مرحوم شیخ عبدالکریم حامد نقل می کرد که: من شاگرد خیاطی جناب شیخ بودم و روزی یک تومان دستمزدم بود.شب عید نوروز ،جناب شیخ پانزده تومان پول داشت ،مقداری از آن را به من داد برنج تهیه کنم و برای چندآدرس ببرم ، بالاخره پنج تومان از آن مبلغ ماند ، آن را هم به من دادند! پیش خود گفتم:شب عید دست خالی به منزل می رود ؟ در همان وقت سر زانوی فرزندش پاره است ،لذا پول را داخل کشو گذاشتم و فرار کردم .هر چه جناب شیخ صدا کرد برنگشتم.پس از رسیدن به خانه متوجه شدم که مرا صدا می کند و با اوقات تلخی فرمود: چرا پول را برنداشتی و با اصرار پول را به من داد.
ریاضت کشیدن در دین
یکی از فرزندان شیخ نقل میکند که : با پدرم به کوه بی بی شهربانو رفته بودیم،دربین راه اتفاقاً به شخصی برخوردیم،وی ادعاهایی داشت،پدرم به او فرمود:حاصل ریاضت های تو چیست؟
آن شخص با شنیدن این سخن،خم شد و از روی زمین قطعه سنگی را برداشت و آن را تبدیل به گلابی نمودو به پدرم تعارف کردو گفت:بفرمائید میل کنید.
پدرم فرمود: خوب!این کار را برای من کردی،بگو ببینم برای خدا چه داری؟ و چه کرده ای؟! مرتاض با شنیدن این سخن به گریه افتاد...
 
ارزش کار برای خدا
یکی از دوستان شیخ از او نقل می کند که فرمود: در مسجد جمعه تهران ، شبها می نشستم و حمد و سوره مردم را درست می کردم ،شبی دو بچه با هم دعوا می کردند،یکی از آنها که مغلوب شد برای اینکه کتک نخوردآمد پهلوی من نشست، من ازفرصت استفاده کردم،حمدوسوره اش رو پرسیدم، و این کار آن شب،همه ی وقت مرا گرفت.شب بعد درویشی نزدم آمد وگفت:من علم کیمیا،سیمیا،هیمیاولیمیا دارم و آماده ام به شما بدهم، مشروط به اینکه ثواب کار دیشب خود را به من بدهی!
به او پاسخ دادم: نه! اگر این ها به درد می خورد به من نمی دادی.!
 
اخلاق
جناب شیخ بسیار مهربان،خوش رو،خوش اخلاق،متین و مودب بود.همیشه دو زانومی نشست،به پشتی تکیه نمی کرد،همیشه کمی دورتر از پشتی می نشست،ممکن نبود با کسی دست بدهد و دستش را زودتر از اوبکشد. خیلی آرامش داشت.هنگام صحبت اغلب خنده رو بود و به ندرت عصبانی می شد.یکی دیگر از شاگردان شیخ می گوید:هنگامی که همراه دوستان بود جلوتر از آنها وارد نمی شد.دیگری می گوید: به اتفاق شیخ به مشهد رفته بودیم ،عازم حرم شدیم،حیدر علی معجزه-پسر مرحوم میرزا احمد مرشد چلویی-دیوانه وار خود را جلوی پای شیخ انداخت و خواست پایش را روی چشم خود بگذارد! جناب شیخ فرمود: بی غیرت!آن نافرمانی خداوند را نکن و از این کار خجالت بکش،من چه کسی هستم؟!
 
بی اعتنایی به موقعیت های دنیوی  
شیخ با همه تواضع و فروتنی که در برابر مردم مستضعف،مستمند و به ویژه سادات داشت،نسبت به رؤسا و شخصیت های دنیوی بی اعتنا بود. هنگامی آنها به خانه اش می آمدند می فرمود:آمدند سراغ پیرزنه (منظور از پیرزنه در نظر شیخ حب دنیوی است)را از من بگیرند، گرفتارند، دعا می خواهند، مریض دارند، وضعشان به هم خورده ....
 

فرزند شیخ می گوید:یکی از امرای ارتش که به شیخ ارادت می ورزید به من گفت: می دانی چرا من پدرت را دوست دارم؟ وقتی برای اولین بار خدمتش رسیدم،نزدیک در اتاق نشسته بود،سلام کردم،گفت: برو بنشین... رفتم نشستم،نابینائی از راه رسید،جناب شیخ تمام قد از جا برخاست ، با احترام او را در آغوش کشید و بوسید و کنار خود نشاند.من نگاه می کردم که در خانه او چه می گذرد،تا این مرد نابینا از جا برخاست تا برود، شیخ کفش او را جلوی پایش جفت کرد، ده تومان هم به او داد و رفت! ولی هنگامی که من خواستم خداحافظی کنم از جا برنخاست و همان طور که نشسته بود گفت: خداحافظ !


انتظا رفرج
یکی از شاگردان جناب شیخ می گوید: او خود همیشه متوجه آن بزرگوار بود،ذکر صلوات را بدون وعجل فرجهم نمی گفت ، جلسات ایشان بدون تجلیل از امام عصر (عج) و دعا برای فرج برگزار نمی شد،در اواخر عمر که احساس می کرد قبل از فرج از دنیا می رود به دوستان می گفت : اگر موفق به درک حضور حضرتش شدید سلام مرا به او برسانید.
 
برزخ جوانی منتظر
جناب شیخ  به هنگام دفن جوانی می گوید: دیدم که حضرت موسی بن جعفر(ع) آغوش خود را بر جوان گشود، پرسیدم: این جوان آخرین حرفش چه بود؟گفتند: این شعر:
منتظران را به لب آمد نفس      ای شه خوبان تو به فریاد رس
 
پینه دوزی در شهر ری
یکی از شاگردان شیخ می گوید:روزی در خدمتشان بودم و راجع به فرج مولا امام زمان (ع) و خصوصیات انتظار صحبت بود، فرمودند: پینه دوزی بود در شهر ری- ظاهراً به نام امامعلی،ترک زبان ، عیال و اولادی نداشت،مسکن او هم – ظاهراً- در همان دکانش بود،حالات فوق العاده ای از او نقل نمودند. خواسته ای جز فرج آقا در وجودش نبود.وصیت کرد بعد از مرگ او را در پای کوه بی بی شهربانو – در حوالی شهر ری – دفن کنند.هروقت به ایشان توجه کردم دیدم امام (عج) آن جاست.
 
دو پیش بینی سیاسی
یکی از فرزندان شیخ می گوید:در 30 تیر سال 1330 هجری شمسی وقتی شیخ وارد منزل شد،شروع کرد به گریه کردن و فرمود: حضرت سید الشهداء این آتش را باعبایشان خاموش کردند و جلوی این بلا را گرفتند،آنها بنا داشتند در این روز خیلی ها را بکشند: آیت الله کاشانی موفق نمی شود ولی سیدی هست که می آید و موفق می شود.
پس از چندی معلوم شد که مقصود از سید دوم ،حضرت امام خمینی است.
 
 
ناصرالدین شاه در برزخ
در رابطه با وضعیت ناصرالدین شاه قاجار در عالم برزخ ، یکی از شاگردان شیخ از ایشان نقل کرد: روح او را روز جمعه ای آزاد کرده بودند و شب شنبه او را با هل به جایگاه خود می بردند،او با گریه به ماموران التماس می کرد و می گفت: نبرید.هنگامی که مرا دید به من گفت: اگر می دانستم جایم اینجاست در دنیا خیالِ خوشی هم نمی کردم.!
 
ستایش از پادشاه ستمکار
جناب شیخ ، دوستان و شاگردان خود را از همکاری با دولت حاکم(پهلوی) و به خصوص از تعریف و تمجید آنان برحذر می داشت.یکی از شاگردان شیخ از وی نقل کرده است که فرمود:
روح یکی از مقدسین را در برزخ دیدم که محاکمه می کنند و همه ی کارهای ناشایست سلطان جایر زمان او را در نامه عملش ثبت کرده و به او نسبت می دهند، شخص مذکور گفت: من این همه جنایت نکرده ام، به او گفته شد: مگر در مقام تعریف از او نگفتی : عجب امنیتی به کشور داده است؟ گفت:چرا ! به او گفته شد: بنابراین تو راضی به فعل او بوده ای ،او برای حفظ سلطنت خود به این جنایات دست زد.
در نهج البلاغه آمده است که امام علی(ع)فرمودند: هر که به کردار عده ای راضی باشد مانند کسی است که همراه آنان ، آن کار را انجام داده باشد و هر کس به کردار باطلی دست زند او را دو گناه باشد: گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن.
مربیان شیخ
جناب شیخ هر چند از دانستنی های رسمی حوزه و دانشگاه بی بهره بود ولی محضر بزرگان علم و معرفت و معنویت را درک کرده بود.کسانی همچون مرحوم آیت الله محمدعلی شاه آبادی-استاد حضرت امام خمینی (قدس سره شریف)-مرحوم آیت الله میرزا محمدتقی بافقی  و مرحوم آیت الله میرزا جمال اصفهانی سمت استادی وی را دشته اند بنابراین آشنایی جناب شیخ با معارف اسلام - مرهون بهره گیری از محضر این بزرگان و امثال آنان بوده است لیکن مبدا جهش و تحول معنوی او را باید در جای دیگری جستجو کرد که آن نقطه ی عطفی در زندگی پرماجرای شیخ است و اگر شیخ فرموده من استاد نداشتم اشاره به این نقطه است.
یکی از ارادتمندان جناب شیخ نقل می کند که ایشان می فرمود:
من استاد نداشتم ولی در جلسات مرحوم شیخ محمدتقی بافقی که شبها در صحن مطهر حضرت عبدالعظیم (ع) برگزار می شد و ایشان سخنرانی می کردند شرکت می کردم ، او اهل باطن بود.یک شب نگاهی به مجلس کرد و خطاب به من فرمود: تو به جایی می رسی.
راز جهش شیخ
به نظر نگارنده این سور،راز جهش،مبدا تحول و نقطه عطف در زندگی شیخ ماجرایی است که بسیار تکان دهنده ، عبرت آمیز و آموزنده است.
برای شیخ در آغازین روزهای جوانی ،داستانی شبیه به داستان حضرت یوسف (ع) اتفاق می افتد،این واقعه، و آنچه پس از آن برای شیخ پیش آمد ، نمونه ای از توحید تجربی است.این ماجرا نشان داد که آنچه قرآن کریم در اواخر داستان حضرت یوسف(ع) می فرماید که : و چون به حد رشد رسید او را حکمت و دانش عطا کردیم و نیکوکاران را چنین پاداشیمی دهیم(سوره یوسف آیه 22) ،نیز یک قانون عمومی است  وهمه نیکوکاران و همه ی اهل احسان از دیدگاه قرآن از نور حکمت و دانش خاص الهی برخوردار خواهند شد.
شبیه داستان حضرت یوسف
فقیه عالیقدر حضرت آیت الله سیدمحمدهادی میلانی رضوان الله تعالی علیه-به این داستان اشاره نموده و فرموده است: به شیخ عنایتی شده و آن به خاطر کف نفسی بوده که در ایام جوانی به عمل آورده است.جناب شیخ خود شرح این ماجرا را در دیداری که ب آن بزرگوار داشته بازگو نموده است و حجت الاسلام و المسلمین سیدمحمدعلی میلانی فرزند آیت الله میلانی که خود در آن دیدار حضور داشته این واقعه را از زبان شیخ چنین تعریف می کند:
در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان ، دلباخته من شد و سرانجام در خانه ای خلوت مرا به دام انداخت ، با خود گفتم : رجبعلی!خدا می تواند تو را خیلی امتحان کند ، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر کن سپس به خداوند عرضه داشتم:
خدایا ! من این گناه را برای تو ترک می کنم، تو هم مرا برای خودت تربیت کن.
آنگاه دلیرانه ،همچون یوسف(ع) در برابر گناه مقاومت می کند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب می ورزد و به سرعت از دام خطر می گریزد.
این کف نفس و پرهیز از گناه ، موجب بصیرت و بینایی او می گردد.دیده برزخی او روشن می شود و آنچه را که دیگران نمی دیدند و نمی شنیدند، می بیند و می شنود به طوری که چون از خانه خود بیرون می آید بعضی افراد را به صورت واقعی خود می بیند و برخی اسرار برای او کشف می شود.
از جناب شیخ نقل شده است که فرمود: روزی از چهارراه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهارراه گلوبندک رفتم و برگشتم ، فقط یک چهره آدم دیدم!.
در نخستین گام از تربیت الهی ، چشم و گوش قلبی این جوان باز شد و اینک در باطن جهان و در ملکوت عالم چیزهایی می بیند که دیگران نمی بینند و آواهایی می شنود که دیگران نمی شنوند. این تجربه باطنی موجب شد که شیخ اعتقاد پیدا کند که اخلاص موجب بازشدن چشم و گوش دل است و به شاگردانش ناکید می کرد:
اگر کسی برای خدا کار کندچشم و گوش قلب او باز می شود.  
در اینجا این سئوال پیش می آید که مگر قلب چشم و گوش دارد و یا مگر انسان قادر است به وسیله ای جز چشم و گوش ظاهری چیزی را ببیند و صدایی را بشنود؟ پاسخ این است که : آری ،چنین است و احادیث اسلامی که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند به این سئوال پاسخ مثبت داده اند.
در اینجا برای نمونه به چند روایت اشاره می کنیم:
رسول خدا (ص)می فرماید: هیچ بنده ای نیست جز این که دو چشم در صورت اوست که با آنها امور دنیا را می بیند و دو چشم در دلش که با انها امور آخرت را می بیند، هر گاه خداوند خوبی بنده ای را بخواهد دو چشم دل او را می گشاید که بوسیله ی آنها وعده های غیبی او را می بیند و با دیده های غیبی به غیب ایمان می آورد.
 و در حدیثی دیگر از آن بزرگوار نقل شده است:
اگر پراکندگی دلها و پرگویی شما نبود بی گمان آنچه را من می شنوم شما نیز می شنیدید.
همچنین امام صادق(ع) می فرماید:
همانا دل دارای دو گوش است:روح ایمان در او نجوای خیر می کند و شیطان نجوای شر می کند.پس هر یک از این دو بر دیگری پیروز شود او را مغلوب خود می کند.
امدادهای غیبی
شیخ رجبعلی خیاط پس از رهایی از دام نفس اماره و شیطان و بازشدن چشم و گوش دل ، در صف بندگان شایسته قرار می گیرد و از این پس گاهی در خواب و گاهی در بیداری ، از الهام های سازنده غیبی برخوردار می شود و از هدایت ویژه ای که خاص مجاهدان راستین و با اخلاص است بهره مند می گردد. این هدایت در حدیث نبوی چنین تبیین شده است: هر گاه خداوند خوبی بنده ای را بخواهد او را در دین فقیه و آگاه گرداند و راه راست را به او الهام کند.
تاوان اندیشه مکروه
آیت الله فهری(نماینده ولی فقیه در دمشق)نقل می کند که جناب شیخ به ایشان فرمود: روزی برای انجام کاری روانه بازار شدم ، اندیشه مکروهی در مغزم گذشت،ولی بلافاصله استغفار کردم.در ادامه راه شترهایی که از بیرون شهر هیزم می آوردند،قطاروار از کنار من گذشتند ناگاه یکی از شترها لگدی به سوی من انداخت که اگر خود را کنار نکشیده بودم آسیب می دیدم. به مسجد رفتم و این پرسش در ذهن من بود که این رویداد از چه امری سرچشمه می گیرد و با اضطراب عرض کردم: خدایا این چه بود؟
در عالم معنا به من گفتند: این نتیجه آن فکری بود که کردی.
گفتم: گناهی که انجام ندادم.
گفتند: لگد آن شتر هم که به تو نخورد !
تهدید به سرنوشت بلعم باعورا
یکی از کسانی که مجذوب ایشان شده بود ، آیت ا... آقا میرزا محمود امام جمعه زنجان فردی فاضل و از شاگردان میرزای نائینی بود.مردی با آن فضل،مجذوب صفا و نورانیت انسان وارسته ای شده بود که از معلومات رسمی بی بهره بود.
شیخ روزی فرمود:
امام جمعه زنجان و جمعی از محترمین تهران-ظاهراً- به این جا آمدند،ایشان همراهان را معرفی کرد و ...
در اثر این آمد و رفت حالتی به من دست داد که: به جایی رسیدم که شخصیت ها به دیدن من می آیند و ...
" شب حالت عجیبی به من دست داد، حالم خیلی گرفته شد،با حالت تضرع و زاری و اظهار نیاز به در گاه خداوند متعال،صفای باطن بازگشت.در فکر فرو رفتم که اگر این حالت ادامه پیدا می کردتکلیف من چه بودو چرا اینطور شدم؟! در این فکر بودم که بلعم باعورا را به من نشان دادندو گفتند: اگر این حالت ادامه پیدا می کرد مثل او می شدی،نتیجه همه زحماتت این بود که با شخصیت ها محشور بودی،دنیا را داشتی و در آخرت چیزی نصیب نمی شد. این ماجرا گذشت روزهای جمعه جلسه داشتیم،یک روز جلسه طول کشید و نزدیک ظهر شد،صاحب منزل و رفقا گفتند:همین جا ناهار را صرف کنید،ما هم قبول کردیم.هفته دیگر مجدداً جلسه به ظهر متصل شد و باز سفره انداختند ، طبعاً سفره چرب تر از هفته قبل بود و این داستان چند هفته تکرار شد . در یک جلسه که سفره خیلی رنگین بود یک قالب کره خوب در وسط سفره قرار داشت که توجه همه را به خود جلب کرد.به ذهنم آمد : که این سفره به خاطر مناست، اصل مجلس و رفقا نیز به خاطر من دعوت شده اند،بنابراین من به خوردن این کره اولویت دارم.با این اندیشه قدری نان برداشتم و تا دراز شدم که از آن کره بردارم دیدم بلعم ِ باعورا در گوشه اتاق به من می خندد1 که دستم را کشیدم.
·        بلعم باعورا عالمی بود که دعایش مستجاب می شد.وی 12 هزار شاگرد داشت اما در نتیجه هواپرستی و خودخواهی به یاری ستمگر عصر خود برخاست تا آنجا که آماده شد لشگر حضرت موسی را نفرین کند. قرآن کریم در سوره اعراف آیه 176 ضمن اشاره به سرنوشت عبرت انگیز این دانشمند هواپرست او را به سگ تشبیه کرده است.  
 کمالات معنوی
به فرموده جناب شیخ : اگر چشم برای خدا کار کند می شود عین الله و اگر گوش برای خدا کار کند می شود اُذُن الله و اگر دست برای خدا کار کند می شود یدالله تا می رسد به قلب انسان ، که جای خداست که فرموده اند: قلب مومن عرش خداوند رحمان است.
بررسی دقیق و منصفانه احوالات جناب شیخ ،نشان می دهد که پس از جهشی عظیم که در نتیجه پشت پا زدن به شهوت جنسی برای رضای خدا، در زندگی معنوی او پیش آمد و در نتیجه تربیت الهی و الهام ها و امدادهای غیبی به این نقطه از کمالات معنوی دست یافت.
 
عاشق خدا
یکی از شاگردان شیخ در توصیف او می گوید: مرحوم شیخ از کسانی بود که وجود او را خدا مسخر کرده بود،او غیر از خدا نمی توانست ببیند،او هر چه می دید خدا می دید،هر چه می گفت از خدا می گفت،اول و آخر کلامش خدا بود،او عاشق خدا واهل بیت بود.یکی دیگر از شاگردان شیخ ،محبت شیخ به خداوند متعال را چنین تصویر می کند:شیخ چنان عاشق خدا بود که در محضرش غیر از مکالمات ضروری حاضر نبود سخنی غیراز محبوبش به میان آید،گاه به داستان لیلی و مجنون مَثَل می زد که مجنون حاضر نبود چیزی جز درباره لیلی بشنود. گویند:ازمجنون عامری پرسیدند که حق باعلی (ع) است یا با عمر؟جواب داد حق با لیلی است.
شدت محبت به خدا و کمال اخلاص ، جوان خیاط را به منزلت کبری و مقصد اعلی رساند.
 
راه یابی به تمام عوالم
یکی از ارادتمندان شیخ که سالهای طولانی در خلوت و جلوت با او بوده ،درباره کمالات معنوی شیخ چنین می گوید: در نتیجه شدت محبت به خداوند متعال و اهل بیت علیه السلام حجابی میان او و خدا نبود. به تمام عوالم راه داشت.با ارواحی که در برزخ هستند از آغاز خلقت تا کنون صحبت می کرد.آنچه را هر کس در دوران عمر خود طی کرده ، به محض اراده می دید و نشانه های آنرا می گرفت ، آنچه اراده می کرد و اجازه می دادند آشکار می کرد.
 
کمک به کارگر زحمتکش
کارگر زحمتکش و درستکاری به نام علی قضاتی که اهل آذربایجان بود،در منزل همسایگان محل و گاهی در خانه ما کار می کردو مزد می گرفت.او در فصل زمستان و تابستان یک لباس بلند نظامی می پوشید.جناب شیخ اصلاً او را ندیده بودند ، یک روز بدون مقدمه به من فرمودند: آن مرد قد بلندی که لباس سربازی به تن دارد و گاهی به منزل شما می آید و کمک می کند،شخص عیال وار و مستمندی است ، باید بیشتر به او کمک کنید.
 
زود از میدان در می روی
بنده صبح یکی از روزهای پنجشنبه ، با حالت قهر از منزل بیرون رفتم ، شب که برای نماز خدمت شیخ رسیدم ، رفقا جمع بودند هنوز مغرب نشده بود و جناب شیخ هم گوشه اتاق نشسته بود، یکدفعه چشمشان به من افتاد و رو به من نموده و فرمودند: زود از میدان در می روی! و سرشان را به نشان تعجب کمی تکان دادند و بلافاصله این بیت حافظ را خواندند:
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کآن که شد کشته ی او ،نیک سرانجام افتاد
و من فوراً متوجه اشتباه خودم شدم!
 
فرزندت را برای خدا بخواه!
یک بار جناب شیخ فرمود: شبی دیدم حجاب دارم و نمی توانم به محبوب راه یابم،پیگیری کردم که این حجاب از کجاست؟ پس از توسل و بررسی فراوان متوجه شدم که در نتیجه احساس محبتی است که عصر روز گذشته از دیدن قیافه ی زیبای یکی از فرزندانم داشته ام ! به من گفتند: باید او را برای خدا بخواهی! استغفار کردم...
 
حجاب غذا
یکی از ارادتمندان شیخ درباره او نقل می کند که : شبی در یکی از جلسات که در خانه فردی از دوستان شیخ بود پیش از آنکه صحبت های خود را شروع کند احساس ضعف کرد و قدری نان خواست ، صاحبخانه نصف نان تافتون آورد،ایشان آنرا میل کرده و جلسه را آغاز نمود. شب بعد فرمود: دیشب به ائمه سلام کردم ولی آنان را ندیدم، متوسل شدم که علت چیست؟ در عالم معنا فرمودند: نصف آن نان را خوردی، ضعفت برطرف شد،نصف دیگر را چرا خوردی؟!
مقداری از غذا که برای بدن نیاز است خوردنش خوب است ، اضافه بر آن موجب حجاب و ظلمت می شود.
پاداش خودداری از نگاه نامشروع
یکی از همراهان جناب شیخ گفت:روزی با تاکسی از میدان سپاه پائین می آمدم ،دیدم خانمی بلندالا با چادر و خیلی خوش تیپ ایستاده،صورتم را برگرداندم و پس از استغفار ،او را سوار کردم و به مقصد رساندم.روز بعد خدمت شیخ رسیدم-گویا داستان را از نزدیک مشاهده کرده باشد-گفت: آن خانم بلند بالا که بود که نگاه کردی و صورتت را برگرداندی و استغفار کردی؟خداوند تبارک و تعالی ی قصر برایت در بهشت ذخیره کردی و یک حوری شبیه همان.
آتش مال حرام
شخصی در مجلسی مشغول سحر و جادو بود،فرزند شیخ که در آن مجلس حضور داشت نقل می کند که : من جلوی کار اورا گرفتم،جادوگر هر چه کرد،نتوانستت کاری انجام دهد،سرانجام متوجه شد که من مانع کار او هستم و باالتماس از من خواست که:"نان مرا نبُر" .سپس قالیچه ای گرانبها به من داد.قالیچه را به خانه بردم،هنگامی که پدرم آن را دید فرمود:
این قالیچه را چه کسی به تو داده است که از آن دود و آتش بیرون می آید؟! زود آن را به صاحبش بازگردان.
ازکار افتادن گرامافون
یکی از فرزندان شیخ نقل می کند که :با پدرم به جشن عروسی یکی از بستگان رفتیم،میزبان که متوجه آمدن شیخ شد،از جوان ها خواست گرامافون را خاموش کنند،ما داخل مجلس شدیم،جوان ها آمدند ببینند چه کسی آمده که آنها نباید از گرامافون استفاده کنند.وقتی شیخ را نشان دادند،گفتند:ای بابا به خاطر او ما گرامافون را خاموش کنیم؟! و دوباره رفتند و آن را روشن کردند.
من نصف بستنی را خورده بودم که پدرم به دست من زد که" بلند شو برویم"
من که توجه نداشتم موضوع چیست،گفتم آقا جان من هنوز بستنیم را نخورده ام.پدرم گفت:خیلی خوب بلند شو.شنیدم همین که ما از در خارج شدیم گرامافون سوخت،یکی دیگر آوردند آن هم سوخت.این واقعه موجب شد که میزبان به صف ارادتمندان شیخ بپیوندد.
داستان ازدواج و شیخ رجبعلی
در سفر به مشهد هنگامی که شیخ رجبعلی خیاط در صحن حرم مطهر امام رضا علیه السلام بود جوانی را می بیند که در کنار پنجره فولاد به گریه و زاری ، امام رضا علیه السلام را به حق مادرش قسم می دهد و دعا می کند و چیزی می خواهد. شیخ رجبعلی به یکی از همراهان می گوید برو به جوان بگو درست شد برو . آن جوان هم می رود.
از شیخ می پرسند : جریان چه بود ؟
ایشان می گوید : این جوان ، خواهان ازدواج با کسی بود که به او نمی دادند و متوسل به حضرت امام رضا روحی فداه شده بود . حضرت هم فرمودند : درست شده است برود.
خبر دادن از غیب
شیخ رجبعلی همراه عده ای در حیاط منزل یکی از دوستان نشسته بود. در آن جمع یک صاحب منصب دولتی هم حضور داشت که به دلیل بیماری ، پایش را دراز کرده بود. افسر رو به جناب شیخ کرد و اظهار داشت که مدتی است گرفتار این درد پا شده و داروهای گوناگون هم کارساز نبوده است.
شیخ مطابق شیوه همیشگی خود ، از حاضران می خواهد سوره حمد بخوانند . آن گاه توجهی کرد و فرمود : این دردپای شما از آن روز پیدا شد که زن ماشین نویس را به این دلیل که نامه را بد ماشین کرده است ، توبیخ کردی و سر او داد زدی . او زنی علویه بود . دلش شکست و گریه کرد. اکنون باید او را پیدا کنی و از او دلجویی کنی تا پایت درمان شود.
دستور العمل ها
با خدا و دعا و مناجات است وی میفرمود:
شبی یک ساعت دعا بخوانید اگر حال دعا نداشتید باز هم خلوت با خدا را ترک نکنید. بیداری در ثلث آخر شب آثار عجیبی دارد هر چیزی که از خدا بخواهی از گدایی سحرها میتوانی به دست آوری وقت ملاقات و رسیدن به وصال حضرت حق هنگام سحر است.
 
دعاهای جناب شیخ:
دعای یستشیر(در مفاتیح) دعای عدلیه دعای توسل مناجات امیرالمومنین ،مناجات خمسه عشره از امام سجاد،شب جمعه ها معمولا دعای کمیل میخواند.
و البته دعای همیشگی او دو جمله بود:
خدایا ما را برای خودت تربیت کن!
خدایا پروردگارا مارا برای لقای خودت آماده کن!
 
از خدا چه بخواهیم:
شیخ به شاگردانش میگفت:
رفقا زرنگی را از امامتان یاد بگیرید ببینید امام چگونه با خدا راز و نیاز میکند:
من آمده ام به تو پناه آوردم آمده ام خودم را به تو بچسبانم
آمده ام تو را در آغوش بگیرم
من تو را میخواهم!
 
راز خلقت:
شیخ میگفت: شبی در حالت انس با خدا بودم التماس کردم که بدانم راز خلقت چیست؟ به من فهماندند راز خلقت احسان به خلق است .و در جای دیگری میگوید:
اگر میخواهی به خدا برسی و به حقیقت توحید راه پیدا کنی به خلق خدا احسان کن بار توحید سنگین وخطرناک است و هر کس توان آن را ندارد ولی احسان به خلق تحمل آن را آسان میکند.
 
چند دستورالعمل از شیخ برای غلبه برنفس:
۱-مداومت بر ذکر: لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
۲-ذکر: یا دائم یا قائم
۳-صبح وشب سیزده بار بگویید:
اللهم لک الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان
۴- اما آخرین ذکر یکی از قسمت های دعای ادریس(ع) است و خود شیخ
با این ذکر نفس خود را از بین برده بود:
یا زکی الطاهر من کل آفت بقدسه
برای محبت خداوند:
شیخ میگفت فرستادن صلوات تا چهل شب برای ایجاد دوستی خدا در دل مناسب است.
برای صفای باطن:
صبح ها سوره صافات و شب ها سوره حشر را بخوانید به صفا و پاکی باطن میرسید
و معتقد بود اسم اعظم خدا در آیات آخر سوره حشر است.
برای دیدن امام زمان( عج):
خواندن آیه هشتاد سوره اسرا  صد بار در هر شب تا چهل شب برای دیدن امام و تشرف خدمت ایشان بسیار از جانب شیخ به شاگردانش توصیه میشد  بسیاری از شاگردان ایشان بر اثر همین ختم به دیدار امامرسیدند و البنه خیلی از آنها در آن لحظه امام را نشناختند.
برای شفای بیماری ها:
شیخ میفرمود به هنگام بیماری یا مشکلات این ذکرها را بگویید:
رب انی مغلوب فانتصر و انت خیرالناصرین اللهم صل علی محمد و آل محمد
یا من اسمه دوا و ذکره الشفا صل علی محمد و آل محمد
در آخر یک توصیه ارزشمند از شیخ:

در عالم معنا به من الهام کردند که زیارت عاشورا بخوان .رفقا تا زنده اید هر روز زیارت عاشورا بخوانید.


 ماخذ : کتاب کيميای محبت

=============================================================


گفتگوی مجدد کیهان فرهنگی  با جناب آقای دکتر علی مدرسی فرزند جناب شیخ رجبعلی خیاط - ره

کیهان فرهنگی: جناب دكتر مدرسی! با همه زحماتی كه تا كنون برای دستیابی به زندگینامه دقیق جناب شیخ برای شما ایجاد كرده‌ایم حس می‌كنیم هنوز آگاهی ما از دوران كودكی و نوجوانی جناب شیخ و محیط تربیتی او برخلاف روال مصاحبه‌های کیهان فرهنگی فرهنگی ناكافی و اندك است. برای رفع این نقیصه حضورتان رسیده‌ایم تا درباره خانواده و كودكی جناب شیخ، اطلاعات بیشتری، در اختیارمان بگذارید

دكتر مدرسی: تا آنجا من به یاد دارم؛ پدر جناب شیخ از مردم ورامین بود، از روستای جعفر آباد و كارش هم این بود كه تشریف می‌آوردند به اصفهان و از پارچه‌های پنبه‌ای معروف اصفهان، مثل لنگ و شمد و از این قبیل، می‌خریدند و برای فروش به تهران می‌بردند. این پارچه‌ها آن وقت بیشتر در ناحیه «خوراسگان» در اطراف اصفهان بافته می‌شد. پارچه‌های گلكاری و بته جقه بود كه هنوز هم شهرت دارد

کیهان فرهنگی: همان پارچه‌های كتانی كه روی آن نقش می‌زدند و اصطلاحاً به آن قلمكاری می‌گفتند؟

دكتر مدرسی: بله، همان قلمكار و بته جقه‌ای كه هنوز هم هست. پدر مرحوم حاج شیخ علی اصغر كرباسچیان، معروف به «علامه» كه مدیر مدرسه علوی بود از همین پارچه‌ها برای فروش به صورت كلی می‌خرید و به همین دلیل لقب كرباسچیان گرفته بود. مرحوم شهید مدرس، جد ما هم لباسش را از آنجا می‌گرفت. پدر آقای كرباسچیان به همین خاطر با پدر جناب شیخ آشنا شده بود و با هم مراوده داشتند و تقریباً می‌شود گفت كه جناب شیخ یكی از همسالان علامه كرباسچیان بوده و آنجا همدیگر را می‌دیدند.
بعدها كه آنها به سن جوانی می‌رسند، راهشان از هم جدا می‌شود. شیخ علی اصغر كرباسچیان به قم می‌رود و درس طلبگی می‌خواند ولی آقا شیخ رجبعلی می‌روند به دنبال شغل پدر و سپس خیاطی.
بعدها همان شیخ علی اصغر كرباسچیان می‌آید و از شمار شاگردان جناب شیخ می‌شود

کیهان فرهنگی: اینكه جناب عالی در كتاب «فیض گل» از قول جناب شیخ نوشته‌اید كه فرموده‌ بودند: «آقای كرباسچیان را هم می‌شناسیم»، عطف به همین سابقه بوده است

دكتر مدرسی: بله، بله، پس به این ترتیب، آقا شیخ رجبعلی همراه پدرشان در 12 سالگی به اصفهان آمد و شد داشته، آن زمان در «خوراسگان» استاد عرفان بزرگی می‌زیسته است كه من هم سر قبرشان رفته‌ام. متأسفانه حالا آنجا را خراب كرده‌اند و قبر داخل خیابان افتاده و صاف شده، كسی هم متوجه نشد كه آنجا قبر استاد عرفان مدرس و جناب شیخ رجبعلی خیاط بوده است! خود مدرس هم در «كتاب زرد» می‌گوید: من روزهای پنجشنبه به خوراسگان می‌رفتم، آنجا عارف بزرگی بود و من می‌رفتم آنجا و نزد او عرفان می‌آموختم و آن عارف بزرگ دنیا را كف دست من گذاشت! یعنی آن مرد آنقدر عظمت داشت كه مدرس درباره‌اش اینطور صحبت می‌كند

کیهان فرهنگی: اسم آن عارف بزرگ در خاطرتان هست؟

دكتر مدرسی: اسمش « برهان‌الدین » بود. برای آگاهی دقیق‌تر باید به كتاب‌های رجالی اصفهان مراجعه كنیم. خلاصه چنین اتفاقی برای مزار آن مرد بزرگ افتاد و قبر او از بین رفت. مشابه این اتفاق، چندین سال پیش در زنجان افتاده بود، قبر یكی از بزرگان زنجان هم توی نقشه خیابان افتاد و صاف شد! این موضوع خیلی مهم است، توجه كنید! در سفری كه من برای مراسم مرحوم استاد روزبه به زنجان رفتم، خدمت یك بزرگواری رسیدم كه دفتر اسناد رسمی داشت. این مرد داستان عجیبی برای من از مدرس نقل كرد و گفت: شبی كه شهید مدرس به زنجان آمده‌ بود در خانه پدری ما خوابید و تا صبح خوابش نبرد، صبح كه بلند شدیم شهید مدرس به پدرم گفت: اینجا كه من دیشب خوابیدم، در زیر زمین‌اش قبر یكی از اولیاءالله است و دیشب تا صبح با او صحبت داشتم.
ایشان می‌گفت: پدرم آن شب می‌دیده كه مدرس خوابش نمی‌برده و مرتب راه می‌رود و صحبت می‌كند، ولی به خودش اجازه نمی‌داد كه بیاید و مزاحم آقا بشود. صبح خود مدرس می‌گوید كه بله، قبر یكی از عرفا و اولیاء الله اینجاست، می‌روند ابزار می‌آورند و زمین را می‌كنند، سنگ قبری در می‌آید و مشخص می‌شود كه یكی از علمای بزرگ دینی و عارف ما در آنجا مدفون است. متأسفانه بعدها آن قسمت هم خراب شد و توی نقشه خیابان افتاد و آن قبر هم از بین رفت. از این قبیل آثار زیاد داریم كه بر اثر بی‌توجهی مسوولان از بین رفته‌اند. این است كه كتابهای وفیات ما هم رد آنها را گم می‌كنند.
مزار استاد عرفان جناب شیخ و مدرس هم همین‌طور از بین برده شد. در هر حال، جناب شیخ در سنین نوجوانی بین ورامین و اصفهان آمد و شد داشتند و كار پدر را دنبال می‌كردند و بعد از آن كه پدرشان فوت می‌كند، یك مدتی همین كار را ادامه می‌دهند و این كار موجب می‌شود كه بروند خیاطی یاد بگیرند آن زمان پارچه‌های پنبه‌ای كار اصفهان از لحاظ خنكی مورد علاقه مردم بود و بیشتر طلاب از این نوع پارچه استفاده می‌كردند.
خیاطی جناب شیخ از این زمان است كه شروع می‌شود. تا بعد برسند به دوختن لباس‌های دیگر. بعد كه به تهران می‌آیند درس را ضمن كار ادامه می‌دهند و از محضر درس افراد دیگری هم استفاده می‌كنند ولی اصل درس عرفان را از استاد برهان‌الدین خوراسگانی گرفتند، همان عارف بزرگی كه در زمان مدرس هم شهرتی داشته و من یك موقعی ذكر خیرش را از مرحوم آیت‌الله ارباب هم شنیدم كه فرمودند: ما در خوراسگان یك چنین مرد بزرگی داشتیم. یك بار هم كه با پسر عمه مادرم كه پزشك و مجتهد بود، خدمت بانون امین اصفهانی رفتیم، آنجا صحبت از بزرگان اصفهان شد، آن خانم هم فرمودند: بله، حیف كه از
برهان‌الدین خوراسگانی نوشته یا كتابی به دستمان نرسیده و آنچه كه مانده افواهاً به ما رسیده، او مرد خیلی بزرگی بود

.کیهان فرهنگی: شاید با جست و جو در كتاب‌ها و آثار معاصرین جناب برهان‌الدین خوراسگانی بشود ردپایی و اثری از شاگردان ایشان هم بیابیم

دكتر مدرسی: چند شب پیش یكی از شاگردان بانو امین از تلویزیون صحبت می‌كرد و می‌گفت: من كتابی درباره مشاهیر و علمای بزرگ اصفهان نوشته‌ام، بخصوص درباره كسانی كه نزد بانو امین می‌آمدند. باید آن كتاب را هم دید و همینطور آثار دیگری كه درباره رجال اصفهان نوشته شده است. من خودم به خوراسگان و سر قبر آن عارف بزرگ رفته‌‌ام جناب شیخ بارها عنوان می‌كردند كه من در زمانی كه كار می‌كردم و در سیر و سلوك بودم، هر موقع كارم زیاد بود، شروع به خواندن اذكاری می‌كردم كه استادم به من داده ‌بود

کیهان فرهنگی: یعنی خواندن آن اذكار كارهایشان را سبك می‌كرد؟

دكتر مدرسی: بله، من خودم تجربه كرده‌ام. مثلاً كاری كه سه روز طول می‌كشید، ضمن آن، ذكری را كه از استاد گرفته ‌بودم می‌خواندم، نگاه می‌كردم می‌دیدم كار تمام شد مثل اینكه یك عده زیادی می‌آمدند و به من كمك می‌كردند. خواهش می‌كنم این را حمل بر چیزی نكنید. در گفت و گوهای دیگر هم سفارش كردم كه بنویسید من یك راوی بیش نیستم و
چیزی از جناب شیخ ندارم. من یك راوی‌ام و این اطلاعات را دارم، درست مثل كسی كه كتابی را خوانده باشد. یك موقعی مردم فكر نكنند بنده آمده‌ام و می‌گویم كه من شاگرد جناب شیخ بودم و من هم اهل بخیه‌ام! خیر چنین چیزی نیست. فقط اینها در حافظه من هست، چون خودم بعضی وقت‌ها كه كارم خیلی زیاد است، یادم می‌آید كه جناب شیخ می‌گفت به این ذكر بپردازید « الهی و ربی من لی غیرك » این ذكر در كارهای سنگین به شما خیلی كمك می‌كند. من واقعاً این را تجربه كرده‌ام

کیهان فرهنگی: جناب دكتر مدرسی! در جلسه گذشته كه خدمتتان بودیم، درباره یكی از كرامات جناب شیخ برایمان صحبت كردید - موضوع آب خواستن بچه‌ای در مینی بوس و بی‌تاب شدن جناب شیخ - این قسمت را متأسفانه به دلیل اشكال فنی در ضبط صوت نتوانستیم در یادنامه جناب شیخ بیاوریم. اگر ممكن است لطف كنید كه مجدداً این موضوع را برایمان
بازگو بفرمایید

دكتر مدرسی: بله، در یك روز گرم تابستان، من با جناب شیخ با مینی بوس به طرف تجریش می‌رفتیم. ما در قسمت عقب ماشین نشسته بودیم. توی راه گریه شدید بچه كوچكی كه به اصرار از مادرش آب می‌خواست، توجه همه را به خودش جلب كرده بود. خب، در ماشین كه آب نبود و كودك از تشنگی ضجه می‌زد. جناب شیخ ناگهان انگار كه از دست كسی لیوان آبی را می‌گیرد، دستش را بلند كرد و از سمت شانه‌اش لیوان آبی گرفت و به مادر كودك داد تا به فرزند تشنه‌اش بدهد، بچه آب را خورد و آرام گرفت. مادر بچه لیوان خالی آب را پس داد و جناب شیخ آن را گرفت و دستش را بالا سرش آورد و لیوان در دستش غیب شد! من كه شاهد این كرامت جناب شیخ بودم با توجه به صحبت‌های قبلی جناب شیخ به ایشان گفتم:
شما فرموده‌ بودید كه انجام این نوع كارها مكافات دارد، چرا خودتان رعایت نكردید؟
جناب شیخ فرمودند: درست است، این كارها مكافات دارد، اما من بی‌تاب شدم و نتوانستم ضجه و تشنگی این بچه را تحمل كنم

کیهان: از لطف مجددی که فرمودید متشکریم

==============================================

شب اول قبر

يكی ديگر از دوستان ايشان می‌گويد: در عالم رؤيا، شب اول قبر مرحوم شيخ خدمتش رسيدم، ديدم جايگاه عظيمی از طرف مولا امير المؤمنين (ع) به او عنايت شده، به جايگاه ايشان نزديك شدم تا مرا ديد، نگاهی بسيار ظريف و حساس به من كرد، مانند پدری كه به فرزندش تذكر می‌دهد و او توجه ندارد، از نگاه او به ياد آوردم كه هميشه می‌فرمود:
« غير خدا را نخواهيد. »

ولی ما باز هم گرفتار هوای نفسيم.
به او نزديكتر شدم، دو جمله فرمود:

جمله اول:
« خط زندگی، انس با خدا و اوليای خداست. »

جمله دوم:
« آن كس زندگی كرد، كه عيالش پيراهنش را شب زفاف در راه خدا ايثار نمود.»

 منظورمولا امير المؤمنين (ع) بود که همسرشان حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها پيراهنشان را شب زفاف در راه خدا ايثار نمودند.

============================================================


خاطرات محمود نکوگویان:


  ریاضت 75 روزه‌ای که مفید واقع نشد

یک خیاطی به اسم «آقا صمد» در بازار کار می‌کرد که یک چرخ خیاطی داشت و آن چرخ، همه زندگی‌اش بود. او از شاگردهای پدرم بود، با همان کسب ضعیف و درآمد کم همیشه بازارچه را ایام محرم خرج می‌داد.

همین آقا صمد می‌گفت: یکی از دوستانم حدود 75 روز برای خودسازی جایی برای ریاضت و این نوع کارها رفته بود و بعد که برگشت به من گفت: صمد! برو ببین جناب شیخ درباره من چه می‌گوید؟ می‌گفت: وقتی که من وارد کارگاه جناب شیخ شدم، گفت: برو بیرون! گفتم: جناب شیخ، من آمده‌ام فیضی ببرم!

گفت: به دوستت بگو بدبخت، تو مشرک شده‌ای! در آن مدت تو خودت را گذاشته بودی جلو که «من چشم برزخی‌ام باز شود!» «من!» ببینم، پس خدا کو؟! برای خدا چه کرده‌ای؟ بعد جناب شیخ گفت: به او بگو برو نمازت را بخوان! زنت هم از تو ناراضی است، برو دو حلقه النگو بگیر و او را راضی کن!

تبدیل تکه‌سنگ به گلابی و واکنش شیخ رجبعلی خیاط

جناب شیخ معتقد بود کسانی که در سیر سلوک از طریقه اهل بیت(ع) فاصله دارند، هر چند بر اثر ریاضت از نظر قدرت روحی به مقاماتی دست یابند، درهای معارف حقیقی بر آنان بسته است. یک بار ایشان با شخصی از اهل ریاضت برخورد داشت.

به او فرمود: حاصل ریاضت‌های تو بالاخره چیست؟ آن شخص خم شد، قطعه سنگی برداشت و آن را به گلابی تبدیل و به شیخ تعارف کرد، شیخ رجبعلی فرمود: این کار را برای من کردی، بگو ببینم برای خدا چه داری ؟! مرتاض با شنیدن این سخن به گریه افتاد.

گدایی بی‌حاصل برای خیر بی‌حاصل

بنده خدایی بود که روزها به گدایی می‌پرداخت و شب‌ها به فقرا کمک می‌کرد که پدر درباره ایشان گفت: این فرد خیلی بیچاره است، زیرا حضرت علی(ع) فرمود: حاضرم از کوه‌ها بالا بروم و سنگ خارا بیاورم، ولی دست گدایی جلو کسی دراز نکنم.

نگه‌داشتن قطاری که وقت مردم را می‌گرفت

فردی که قطار را می‌توانست نگه دارد، از هند نزد پدر آمد. پدر گفت: وقت مردم را گرفتن هنر نیست و از او پرسید کارت چیست؟ جواب داد: تردستی! که پدر با این کار هم مخالف بود و گفت این کارها را کنار بگذار و برو سر کار و او را نزد میرمالک صابونچی برد تا صابون درست کند، ولی میرمالک هم از او ناراضی بود، زیرا هنگام نماز به وسیله طی الارض به جمکران می‌رفت!